الفبای ناخوانای احساس

یک قلم، دفتری هزار برگ و یک دنیا حرف، از کجا آغاز کنم که من با تو آغاز شدم ای خدای خوبم.

الفبای ناخوانای احساس

یک قلم، دفتری هزار برگ و یک دنیا حرف، از کجا آغاز کنم که من با تو آغاز شدم ای خدای خوبم.

من همیشه با مهمونی دادن یهویی مشکل داشتم. یعنی اصلا تصور اینکه عصر برم خونه و یکی سرزده بخواد برای شام بیاد خونه‌مون برام سخته. بعد از عید زن دایی همسر چندین مرتبه ساعت 5 یا 6 عصر پیام میداد که شب هستین ما بیایم خونه تون منم هر دفعه یه بهانه میوردم. واقعا برام سخته که مثلا ساعت 5 عصر بخوام تدارک یه مهمونی برای شب رو ببینم. معمولا هم مهمونی ها رو میذارم برای روزهای تعطیل که از صبح خونه باشم که البته همون وقت هم که شروع میکنم دوباره مهمون ها که میان من همش سرپا و توی آشپزخونه‌ام. نه اینکه بخوام بگم پذیرایی های آنچنانی میکنم و سفره‌هام همیشه هفت رنگه نه، خودم کلا توی پخت پز کندم و پرحوصله. انگار غذای هول هولکی بهم نمیچسبه. برای همین هم هست که حتی برای خودمون هم هفته‌ای چند بار بیشتر آشپزی نمیکنم. دیروز خواهر شوهر و همسرش رفته بودن اصفهان و بچه هاشون رو گذاشته بودن خونه مادرشوهرم. منم فکر کردم که خوبه الان که نیستن و میدونم تا از اصفهان میان وقت آشپزی دارم من شام بپزم و بیان خونه‌ی ما. (فکر میکنم یکی از دلایل عقب افتادن من از کارهام همین زود شام خوردن شوهر خواهرشوهره). خلاصه اینکه از ساعت 4.5 که از سر کار رفتم خونه دست بکار شدم. بعد از پاک و خیس کردن برنج، شروع کردم به گردو شکستن و تدارک برای پختن فسنجون. ساعت 6:15 مادر شوهرم زنگ زد به دخترش که گفتن ما تازه از مطب دکتر اومدیم بیرون. منم گفتم خب پس هنوز وقت دارم. آب برنج رو گذاشتم و سریع یه جارو کشیدم و یه دوش هم گرفتم و تا ساعت 7 برنج رو دم کردم. ساعت 8 شب خواهر شوهر اینا رسیدن (که اگه اصفهان نبودن این زمان تقریبا دیگه موقع برگشتنشون به خونه شون بود.) من هم که غذام آماده بود ،ساعت 8:20 سفره پهن شد و شام خورده شد. بدون اینکه کسی بخواد برای دیر آماده شدن غذا با شوخی بهم متلک بندازه . اتفاقا خیلی هم تعریف کردن از طعم فسنجون با گوشت کله گنجشکی. 
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۰:۲۳
الهام پرتو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۴
الهام پرتو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۲:۴۲
الهام پرتو
دوشنبه عصر اصفهان نوبت دکتر داشتم. باید جواب آزمایشاتم رو میگرفتم و به دکتر نشون میدادم. خدا را شکر که جواب آزمایش خوب بود و مشکلی نداشت. دکترم یه آقای بداخلاق و جدی هست که وقتی میرم پیشش به جز دو سه کلمه، حرف دیگه ای نمیزنه. این دفعه بهش گفتم دکتر من خیلی کمرم درد میکنه. دکتر هم با همون صدای خشن و جدی پرسید چند سالته؟ گفتم 35 سال گفت 35 سال دیگه میخوای چیکار کنی؟ گفتم دکتر دیسک کمر دارم گفت دیسک کمر کجا بوده همه اینها به خاطر ورزش نکردنه. روزانه 20 تا درازنشت با پای بسته بزنی خوب میشی. با خودم گفتم واقعا درست میگه من هیچ وقت ورزش نمیکنم برای همین تمام مفصل هام داره مثل لولای زنگ زده صدا میده.
از همون شبی که از دکتر برگشتم احساس گلو درد و سرماخوردگی داشتم ولی بهش اهمیت ندادم. تا اینکه دیروز واقعا انداختم. سرکار بودم دیدم حالم خیلی خرابه. مرخصی گرفتم و یکراست رفتم خونه مامانم و تخت افتادم. خدا همه‌ی مامان ها رو حفظ کنه و بهشون سلامتی بده. مامانم بنده خدا تا شب از من پرستاری کرد و بهم رسیدگی کرد تا حالم بهتر شد. شب هم همسر اومد دنبالم ، از صبح که بهم زنگ نزده بود حالم رو بپرسه چون میگفت خیالم راحت بود که خونه مامانتی تازه غر هم زد که چرا دکتر نرفتی حالا اگه نصف شب حالت بد شد چی و کلی غر غر کرد و خلقم رو تنگ کرد. من نمیدونم این مردها چرا اثر تمام خوبی ها و محبت ها و کارهای خوبی رو که انجام میدن را با این رفتارشون از بین میبرن. صبح امروز که بیدار شدم حالم خیلی بهتر از دیروز بود، همسر هم گفت انگار بهتری چون دیشب هم بهتر خوابیدی. با خودم گفتم خدا را شکر که حداقل جلوی تو روسفید شدم که مجبور نشدم ازت بخوام نصف شب منو ببری دکتر
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۰:۰۴
الهام پرتو

از چند هفته پیش برای این چند روز تعطیلی که گذشت نقشه ها کشیده بودم . روز چهارشنبه تصمیم گرفتم پنجشنبه رو هم مرخصی بگیرم و بچسبونم به اون سه روز که بتونم نقشه هام رو عملی کنم. با خودم گفتم پنجشنبه رو کلا اختصاص میدم به گردگیری اتاقم و کمد لباسی رو میریزم بیرون و مرتب میکنم. صبح پنجشنبه که از خواب بیدار شدم به قول دوست  عزیزم "نیمه جدی "دچار فراخ‌السلطنگی حاد بودم در حدی که فقط تونستم گوشتی که آماده کرده بودم رو چرخ کرده و بسته بندی کنم و کشوهای لباسم رو مرتب کنم و بقیه روز رو به نگاه کردن فیلم و خواب بگذرونم. روز دوم تعطیلات رو هم دربست خونه مامانم بودم و به اتفاق  رفتیم منزل عمه‌ی بابا به صرف روضه و آش و این صوبتا. روز تاسوعا رو هم صبح خونه مامان دعوت بودیم به صرف کله پاچه و تا ظهر اونجا بودیم و بعد هم به اتفاق همسر کل بعدازظهر رو خوااابیدیم. شب خواهر شوهر جان منزل مادرشوهر بود و شب رو اونجا گذروندیم و بعد از اون به علت اینکه من و همسر خوابمون نمیومد گردوهایی که همسر روز قبل چیده بود رو پوست گرفتیم و تا ساعت 3 تی وی نگاه کردیم و بعد از دو ساعت خوابیدن ساعت 5 رفتیم دنبال مادرشوهر که رفته بود منزل یکی از اقوام برای پختن حلیم نذری. ساعت 6 هم رفتیم منزل خواهر شوهر و از خواب بیدارشون کردیم . بعد از خوردن حلیم برگشتیم منزل و تا 10.5 خوابیدیم و بعد از اون یه چرخی توی خیابون زدیم . از اون همه نذری که پخش میشد یه دونه هم نصیب ما نشد و دست از پا درازتر برگشتیم خونه و از غذاهایی که توی یخچال بود خوردیم. بعدازظهر صله ارحام به جا آوردم و رفتم منزل مادربزرگ و تا غروب اونجا بودم بعد هم رفتیم سرخاک برادرشوهرم برای مراسم شام غریبان و بعد از اون هم خوابیدم تا صبح. تعطیلاتی که اون همه نقشه براش کشیده بودم هم تمام شد. درست مثل روزهای عمرم که یکی پس از دیگری در حال رفتن هستن. میترسم از روزی که به آخرش برسم و مثل همین تعطیلاتی که گذشت حسرتش رو بخورم از اینکه نتونستم نقشه هام رو عملی کنم و به بطالت گذروندمش.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۴:۱۳
الهام پرتو
مدتی بود که میخواستیم فامیل همسر رو دعوت کنیم خونمون، چند روز پیش تصمیم گرفتیم تا هوا سرد نشده این مهمونی رو توی یه پارک بدیم. داماد دایی همسر گفت حالا که اینطوره من میتونم قلعه تاریخی شمس‌آباد که یه تفریحگاه زیبا هم محسوب میشه رزرو کنم. خلاصه اینکه دیروز حدود ساعت 10 صبح حرکت کردیم به سمت این روستا که حدود 20 دقیقه ای توی راه بودیم. این مکان یکی از تفریحگاه هایی هست که معمولا دانش آموزان رو برای اردو به اونجا میبرن ولی من اولین دفعه ای بود که میرفتم. جای خیلی خوب و باصفایی بود. حیف که مهمونی خورد به روز آخر تابستون و کوتاه شدن روزها و اولین روز محرم، وگرنه خیلی بیشتر از این خوش میگذشت. قبلا توی جمع فامیل همسر که بودم بیشتر ساکت بودم و کمتر بهم خوش میگذشت اما الان دیگه با اینکه به اندازه‌ی وقتایی که با فامیل خودم هستم بهم خوش نمیگذره ولی در کل سعی میکنم حال خوب و حس مثبتی داشته باشم. چون هفته‌ی پیش که مامانم پسر خاله ام رو پاگشا کرده بود و تقریبا همه فامیل مامان بودند با وجودی که جو خیلی شاد و خوب بود اما همسر خیلی ساکت و آروم یه گوشه نشسته بود و انگار بعد از گذشت دو سال از جمع غریبی میکرد. و به خاطر همین مورد اعتراض من واقع شد. درسته هرکسی توی جمع اقوام و رگ و ریشه خودش راحت تره ولی نباید توی جمع همسرش خودش رو جوری نشون بده که دیگران فکر کنند داره خودش رو میگیره
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۲:۴۲
الهام پرتو

حدود یک سال پیش، همسر تصمیم گرفت به جز شغل خودش یه کار جدید شروع کنه، برای همین با شراکت خواهرزاده اش یک مرغداری اجاره کردن و با بردن مقداری سرمایه شروع بکار کردن. در ابتدای کار بعلت اینکه مرغداری مذکور هیچ امکاناتی نداشت مجبور شدن همه‌ی سرمایه خودشون رو صرف تجهیز کردن محل کنند. دوره ی اول هم با توجه به تبلیغ های خواهرزاده همسر(آرمان) جوجه بلدرچین خریداری کردند و پرورش دادند. از زحمت و دردسرهایی که به خاطر بی تجربگی  داشتن که بگذریم، بازار خیلی خیلی بد بلدرچین توی استان ما باعث شد که کل سرمایه هدر بره. دفعه ی بعد تصمیم گرفتند که مرغ پرورش بدهند ولی از اونجایی که محل مرغداری خیلی هزینه بر بود مرغ هم سودی عایدشون نکرد و مجبور شدن یه مرغداری مجهزتر اجاره کنند، الان بعد از گذشت 4دوره پرورش مرغ و بدست آوردن تجربه ،هنوز هم به سوددهی نرسیدن. امروز حساب کتاب دوره ای که چند روز پیش تمام شد رو انجام دادیم . از فروش این دوره فقط تونستیم بدهی های عمده رو پرداخت کنیم و سود که هیچ، هرجور حساب میکنیم مقداری هم بدهکار میمونیم. این دوره به جز اینکه همسر کلا شغل اصلی رو رها کرد و همه وقتش رو صرف مرغداری کرد، یه جورایی جلوی آرمان و همسرش حیثیتی محسوب میشد، چون دوره های قبل آرمان بی حساب کتاب جلو میرفت و بیش از اندازه همسر و بچه ها ش رو میبرد مرغداری که از اونجایی که مرغ به بیماری خیلی حساسه ، آخر دوره مرغ مریض میشد و کلی تلفات میداد. برای همین همسر این دوره اختیار کامل رو بدست گرفت و اجازه رفت و آمدهای متفرقه رو به کسی نداد و کلی هم تلاش کرد که مرغ به تلفات نیوفته ولی با این همه نشد که نشد. من خیلی امیدوار بودم که حتما به سوددهی میرسیم و حالا که نشده خیلی بهم ریخته و ناراحتم. از یک طرف دشمن شاد شدیم و از طرف دیگه همسرم کل تابستون رو برای کار اصلی خودش از دست داده. با این وضعیت اصلا نمیدونیم ادامه‌ی این کار و شراکت خوبه یا نه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۴۹
الهام پرتو

از بعد از ازدواج خیلی کم پیش اومده که بریم تفریح و گردش و یا مسافرت. نه اینکه همسر یا من اهلش نباشیم نه، ولی شرایطش خیلی پیش نیومده. پنجشنبه ظهر که از سر کار رفتم خونه، نگین به باباش گفت که فردا صبح میخواد با مادربزرگش بروند اصفهان خونه‌ی عمه بزرگه‌اش. منم به آقای همسر پیشنهاد دادم چطوره شب خودمون ببریمشون و فردا برگردیم. پنجشنبه شب رو اصفهان بودیم و از اونجایی که قرار بود جمعه شب یه مقداری از مرغ‌ها به فروش برسه، عصر جمعه خودمون دوتایی برگشتیم خونه. شب هم چون تنها بودم تا وقت برگشتن همسر رفتم خونه‌ی مامانم. هفته ای که گذشت از نظر جسمی خیلی سرحال نبودم و معده ام به شدت اذیتم می‌کرد. اضافه وزنم هم که دیگه بدجوری روی اعصابمه. اینقدر که با اینکه خونه مون کلی به نظافت احتیاج داره ولی اصلا اعصاب و حوصله‌ی کار کردن ندارم. توی شرکت با دیدن کارهای تلمبار شده و توی خونه از دیدن خونه‌ی کثیف دچار عذاب شدم. کاش یا زیزی گولو میومد یا غول چراغ جادو و همه‌ی کارهای منو انجام میداد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۳۹
الهام پرتو

یکی از معایب ازدواج این هست که دیگه اختیار زمانی که به خودت اختصاص میدی دست خودت نیست. دیروز عصر دختر خاله ام یک دور همی زنونه راه انداخته بود. خاله ها و دو تا عروس خاله و من و خواهرام و دو تا از دوستان.  خب از اونجاییکه کلا در سیستم خانواده ما مهمونی‌ها دیر موقع شروع میشه ، ساعت 6 شروع مهمونی بود و تا یکم صحبت کردیم و عصرانه خوردیم ساعت 8.30 بود و من باید برمیگشتم خونه. چون آقای همسر قبل از اینکه برم مهمونی میپرسید کی برمیگردی،برای همین با وجودی که دلم میخواست توی تولدبازی دختر خاله ام شرکت داشته باشم اما ترجیح دادم که زودتر برگردم . مخصوصا اینکه مادر شوهرم هم مهمان داشت و حتما دیر رفتن من حرف و حدیث خودش رو بدنبال داشت. میدونید؟ شاید من با حفظ تعادل به هر دو تا مهمونی رسیدم اما انگار یه چیزی ته ذهنم منو اذیت میکنه و اون اینکه آزاد نیستم. شاید اگر همسرم هم روی ساعت برگشتنم حساس نبود من خودم همون ساعت برمیگشتم اما تفاوتش این بود که من با رضایت کامل برگشتم خونه نه به خاطر دور بودن از عواقب دیر برگشتن.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۰۶
الهام پرتو
خوب یادمه که اولین وبلاگم رو سال 86 ساختم. اولش با یه سری متن های ادبی شروع کردم ولی یه مقدار که گذشت بیشتر دلم میخواست روزانه هام رو بنویسم از اینکه مثلا فلان روز کجا رفتم و فلان وقت چه حسی داشتم نوشتم. کلا هدفم از نوشتن توی اون روزها داشتن یه دفتر خاطرات بود. اینکه یه روز بیام و بخونم که توی یه تاریخ خاص حال و هوام چی بوده. الان  آرشیو مطالب وبلاگ قدیمی رو که میخونم به این نتیجه میرسم که واقعا زندگی آدم چقدر نشیب و فراز داره که بعد از گذشت چند سال شاید تعداد محدودی از اون اتفاق ها توی ذهن بمونه. برای همین تصمیم گرفتم تا جایی که میشه دوباره روزانه نویسی هام رو شروع کنم. شاید برای هیچ کس خوندن این روزانه ها جذاب نباشه اما حداقلش اینه که دوباره یه دفتر خاطرات دارم که لحظات خوب و بد زندگی رو ثبت کنم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۷
الهام پرتو