الفبای ناخوانای احساس

یک قلم، دفتری هزار برگ و یک دنیا حرف، از کجا آغاز کنم که من با تو آغاز شدم ای خدای خوبم.

الفبای ناخوانای احساس

یک قلم، دفتری هزار برگ و یک دنیا حرف، از کجا آغاز کنم که من با تو آغاز شدم ای خدای خوبم.

یه اخلاق بدی دارم که خودم هم ازش بدم میاد و اون اینکه کلا دقیقه نودی ام . انگار نوعی بیماری دارم که حتما باید کارهام رو توی آخرین فرصتی که دارم انجام بدم. خودم هم میدونم کار کردن توی دقیقه نود چیزی جز استرس و اعصاب خردی نداره ولی درس عبرت نمیشه. خیلی هم تلاش کردم که این عادت بد رو ترک کنم ولی بی فایده است. بیشترین جایی که این اخلاقم نمود کرده توی کارم هست. هیچ وقت نشده مثلا آخر اردیبهشت اظهارنامه مالیاتی و دفاتر و ... آماده باشن و من خرداد و تیر یک نفس راحت بکشم. همین الان که این پست رو مینویسم کلی کار تلمبار شده دارم که به جای انجام دادن نشسته ام و نگاه شون میکنم. حتی دوربینی هم که بالای سرم نصب کردن هم کاری از پیش نبرده. واقعا خسته شدم

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۵
الهام پرتو

الان یه مدته هر روز خدا من مریضم. هفته ای حداقل دو یا سه روز که گلاب به صورت تون تهوع دارم و دل درد. هر وقت هم که معده و روده‌ام مشکلی نداره سرگیجه دارم. همه‌ی این مشکلات هم از چند هفته پیش با خوردن  مقدار کمی باقالی پخته شروع شد. برای دل درد که چندتا دکتر عمومی و متخصص رفتم و یه سری دارو هم خوردم اما با تمام شدن دارو روز از نو و روزی از نو. برای سرگیجه هم از اونجایی که گوش سمت راستم هم درد میکرد به متخصص گوش و حلق و بینی مراجعه کردم و بعد از معاینه و گرفتن نوار گوش معلوم شد که گوش هایمان هیچ مشکلی ندارند . اینقدر این حال بدی ام طولانی شده که اکثر خانومای فامیل تجویز کردن که حتما باردار هستی و خودت نمیدونی و حتی جالب‌تر اینکه بعضی ها هم میگن باردار هستی و نمیخوای به ما بگی. خلاصه این قضیه رو اینقدر گفتن تا خودم هم که مطمئن بودم که باردار نیستم به شک افتادم که نکنه واقعا اینها بهتر از من میدونن D: و مجبور به چک‌آپ شدم و البته که جواب منفی بود. از دیروز هم کل سیستم بدنم بهم ریخته. دیشب موقع خواب از شدت سردرد گریه‌ام گرفته بود. واقعا که بدتر از مریضی خستگی از درد و مریضی هستش.  از خدا میخوام که نعمت سلامتی رو از هیچکس نگیره و هرچه زودتر تمام بیماران شفا بگیرن.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۴۲
الهام پرتو
چند روز پیش ، درست روز خاکسپاری پدربزرگم متوجه مطلبی شدم که خیلی برام دردآور بود. یه شوک واقعی که تمام اون روز ذهن من رو دنبال خودش میکشوند. جسمم نوی مراسم پدربزرگم بود ولی فکرم مشغول اون مطلب. برای خودم خیلی ناراحت بودم که چطور داره به شعور و شخصیتم توهین میشه ولی من حتی قدرت و حق اعتراض ندارم. تمام بغض و ناراحتی و کینه‌ ام آخر اون شب تبدیل به گریه شد. اینقدر گریه کردم که دیگه حال خودم رو نمیفهمیدم . از فردای اون روز انگار یه آدم دیگه شدم. الان دیگه نه حس تنفر دارم و نه حس دوست داشتن. برای خودم خیلی نگرانم چون من آدمی هستم که در برابر مشکلات خیلی کوچکتر از این هم نمیتونستم بیخیال باشم چه برسه به مساله‌ی به این بزرگی. احساس میکنم آرامش قبل از طوفان وجودم را فرا گرفته و به زودی طوفانی رخ میده که تنها قربانی اون روح و روان و احساس و وجود خودم خواهد بود.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۵۲
الهام پرتو
هیچ وقت معنی این ضرب‌المثل رو متوجه نشدم که میگن پول مث چرک کف دسته. خب تا اونجایی که من یادم میاد حتی توی دوران بچگی که همیشه برای بازی توی کوچه و حیاط بودیم کف دستمون چرک میشد اما نه به اندازه لباس و سر و صورت. وقتی هم که حمام میرفتیم بیشترین نقطه‌ای که مورد مرحمت مامان برای کیسه کشیدن قرار میگرفت گردن مون بود و صورت. حتی روی دست ها هم سابیده میشد اما هیچ وقت کف دستمون رو نمیسابیدن که چرک ازش بیاد. خب اگه بخواهیم این ضرب المثل رو اینطوری معنی کنیم که پول هم مث چرک کف دست کمیابه پس اونهایی که پول شون از پارو بالا میره یعنی 24 ساعته چرک از کف دست‌شون میریزه؟ اگر هم معنی ضرب‌المثل اینه که پول مث چرک کف دست بی ارزشه خب مگه چرک صورت و گردن و بدن ارزش داره؟ خلاصه منکه نفهمیدیم چی شد فقط این رو میدونم که پول خیلی خیلی خوبه چون اگه نباشه چرک، کف دست که هیچ کل وجود آدم رو بر‌میداره
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۵ ، ۱۱:۱۷
الهام پرتو
تا حالا شده که ندونید از زندگی چی میخواید یا ندونید که زندگی تون رو دوست دارید یا نه؟ من مدتیه این شکلی شدم . یه حس های جدید دارم توی خودم تجربه میکنم که یکم منو میترسونه. از نظر زندگی متاهلی خدا را شکر زندگی خوبی دارم نه اینکه بگم مشکل نداریم اما خب به هرحال مشکلات برای همه هست. اما نمیدونم چرا گاهی یه حالت افسردگی شدید بهم دست میده در برابر کوچکترین مساله بهم میریزم و دقیقا متوجه میشم که به روانم فشار وارد میشه. هیچ وقت خودم رو اینقدر ضعیف تصور نمی‌کردم. من تا به این سن برسم پستی و بلندی ها و مشکلات بیشتر و بدتری توی زندگی داشتم ولی هیچ کدوم از اونها اینقدر تاثیر بد نداشتند. گاهی مثل همین الان از فکر کردن هم خسته میشم از اینکه همش نگران آینده و اینکه چی پیش میاد کلافه میشم. تا الان چندین بار تصمیم گرفتم که بیخیال باشم و به زندگی ام بچسبم و با شادی خودم همسرم رو هم شاد کنم اما این حالت چند ساعت بیشتر طول نمیکشه. قبلا اگه چیزی اذیتم میکرد با گفتنش به یه دوست یا همدم راحت میشدم و بهتر میتونستم تحمل کنم اما الان حتی صحبت در مورد مشکل هم آرومم نمیکنه. امیدوارم که هرچه زودتر به خودم بیام و بتونم مثل قبل قوی باشم چون میدونم هرچقدر هم صورتم رو با سیلی سرخ نگه دارم شوهرم متوجه حالم میشه و این موضوع خیلی ناراحتش میکنه.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۰
الهام پرتو
چند روز پیش بعد از مدتها اومدم و مطلبی گذاشتم که پر بود از حس های بد اون روزم. اون روز از صبح حال خوبی نداشتم بدون اینکه دلیلش رو بدونم بی حوصله بودم و دلم گریه میخواست. تا اینکه ساعت 3 بعدازظهر باخبر شدم که خاله ام به همراه خاله ی دیگه ام و دخترهای اون که یکی 17 ساله و اون یکی 12 ساله بودن توی جاده اصفهان تصادف کردن و دختر کوچیکه در دم فوت شده. واااای که چه خبر بدی بود. وااای که چه صحنه ی بدی بود سپردن زهرای کوچیک به دل خاک وااای که سخت بود و هست دیدن چهره ی کبود و زخمی شده مامان زهرا که برای بچه اش بیقراری میکرد. خدایا مصلحتت رو شکر آخه چرا با خاله ی من اینکار رو کردی چرا عزیزش رو گرفتی چرا جشن عروسی پسر خاله ام رو به عزای دختر خاله ام تبدیل کردی. خدایا آخه حکمتت چی بوده ای خدا. زهرا خیلی عزیر بود زهرا خیلی مهربون و دلسوز بود زهرا خیلی زرنگ بود زهرا خیلی قشنگ بود. آخه چرا؟
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۴۱
الهام پرتو

سلام

من دوباره برگشتم.

بعد از کلی اتفاقات ریز و درشتی که توی این مدت برام رخ داد. از سرخوشی شروع زندگی مشترک گرفته تا قهر و آشتی های مرسوم زن و شوهری. از آرامش  و احساس خوب داشتن ها گرفته تا استرس و ناراحتی و دلشوره ی پشت سرگذاشتن مشکلات زندگی. از تحقق خواسته هام گرفته تا ناکام موندن توی رسیدن به شرایطی که دلخواهم بود و نشد. دلم پر از حرفهای ناگفته ایست که گوشهایم از شنیدنش خسته شده . حرفهایی که شنونده اش فقط خودم هستم. این روزها به این نتیجه رسیده ام که حرفهام رو فقط خودم درک میکنم . گاهی دلم میخواد زمان با سرعت هرچه تمام تر بگذره اینقدر سریع که سالیان سال از رفتنم گذشته باشه . در حال حاضر مشکل خاصی ندارم اما روحم زخمیه که داره زور میزنه خودش رو التیام بده. بی و سر و ته بودن نوشته هام رو به حال نامساعدم ببخشید. همیشه خوب باشید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۸
الهام پرتو
درست بعد از بزرگترین تصمیم زندگی ام اصلا فرصت نشد که بیام و چیزی بنویسم
راستش اتفاقات ریز و درشت زیادی رخ داد توی این مدت. از زمان خواستگاری تا عقد یکماه هم طول نکشید. من همسر مردی شدم که هیچ کدوم از اون شرایطی رو که همیشه توی عالم خیالم برای همسر آینده ام تصور میکردم نداشت و تنها چیزی که من رو مصمم کرد به این تصمیم یه حسی بود که بهم میگفت طرفم آدم خوبیه. ولی مجاب کردن آدم هایی که انگشت حیرت به دهن گرفتن برای این انتخابم به اینکه حسم میگه آدم خوبیه خیلی دشوار بود. ولی از اونجایی که برای آدم هرچیز عجیبی خیلی زود عادی میشه برای اطرافیان من هم عادی شد. حالا دیگه من موندم و یه زندگی که دیر یا زود زیر یک سقف مشترک شروع میشه و تنها امید من برای پا گذاشتن به این زندگی  اینه که خدا کنه حسم درست بوده باشه و همسرم آدم خوبی باشه
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۴:۰۵
الهام پرتو
شاید این روزها باید خیلی خوشحال باشم و ذوق کنم برای اتفاقاتی که برام پیش اومده ولی واقعیتش نه خوشحالم و نه حال خوبی دارم. این روزها دلم راه خودش رو میره و عقلم هم راه خودش رو. منم نشستم سر دوراهی و کشمکش این دوتا رو تماشا میکنم. هر کدوم از این دو با منطق خودش میخواد من پا توی مسیرش بذارم و همراهش بشم. اما با هر کدوم که میرم از نیمه ی راه دوباره برمیگردم سر همون دوراهی.
اصلا این روزهام رو دوست ندارم.
خیلی آشفته ام و این رو از این چندتا خط نوشته میشه فهمید

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۱۹
الهام پرتو

شما تا چه حد به شانس و اقبال اعتقاد دارید؟

من خودم که خیلی زیاد، البته به تازگی اعتقادم زیاد شده، از زمانی که  خیلی ها رو دیدم که با شرایط مساوی یا حتی کمتر از من وضعیت خیلی مطلوب‌تری از هر لحاظ نسبت به من پیدا کردن به این نتیجه رسیدم که عامل اون چیزی غیر از شانس نمیتونسته باشه. نه اینکه بگم دارم حسادت میکنم، نه اصلا، خدا را شکر هیچ وقت شرایط خوب کسی باعث نشده که به چشم حسد بهش نگاه کنم و یا مثل بعضی از آدما که وقتی کسی در شرایط خوبی قرار داره از هر فرصتی استفاده میکنن که اون شخص رو به زمین بکوبونن، نیستم و نخواهم بود. فقط ذهنم گاهی مثل الان درگیره که من چرا اینقدر کم شانسم؟ چرا حتی توی چیزهایی که داشتنش حق طبیعیه منه هم این کم شانسی ام اینقدر نمود پیدا کرده؟ چرا به هر سمتی که میرم حالا چه شغلی چه اقتصادی چه عاطفی به بن‌بست میخورم؟

به نظر شما چرا؟

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۰۱
الهام پرتو