الفبای ناخوانای احساس

یک قلم، دفتری هزار برگ و یک دنیا حرف، از کجا آغاز کنم که من با تو آغاز شدم ای خدای خوبم.

الفبای ناخوانای احساس

یک قلم، دفتری هزار برگ و یک دنیا حرف، از کجا آغاز کنم که من با تو آغاز شدم ای خدای خوبم.

بچه که بودم وقتی کتاب تاریخ رو میخوندم که نوشته بود دوران قدیم پادشاهان ظالم بودند و مردم توی فقر و تنگدستی زندگی میکردند و سلسله ها عوض میشدن و باز هم پادشاهان ظالم روی کار میومدن که همه هم نالایق بودن و به فکر مردم نبودن و جهل و فقر و بیماری بیداد میکرد، با خودم میگفتم خدا را شکر که ما توی اون دوران نبودیم. جنگ عراق رو پشت سر گذاشته بودیم اما من انقدر بچه بودم که میگفتم خدا را شکر کشورم انقدر پر قدرته که با اینکه همه دنیا باهاش دشمن هستند ولی تونسته عراق را شکست بده. اما یکم بزرگتر که شدم و معنی گرانی و طبقه ضعیف جامعه را درک کردم، تازه متوجه شدم که چقدر بدشانس بودیم که توی این دوران و کلا توی این کشور بدنیا اومدیم. هیچ وقت دنبال این نبودم که مهاجرت کنم چون نه شرایطش رو داشتم و نه جسارتش رو. اما دلخوش بودیم که شاید یه دولتی روی کار بیاد که تمام سختی و گرونی و شرایط بد اقتصادی رو بشوره ببره. اما زهی خیال باطل. اینقدر دزد و باند و مافیا توی این کشور جمع شده که منجی عالم هم بیاد کاری نمیتونه انجام بده. این جنگ بیولوژیک هم که شده قوز بالا قوز. اینقدر ذهن مردم درگیر این بیماری شده که مشکلات اقتصادی به چشم نمیاد و عرصه برای جولان‌دهی یه عده که نه خدا را میشناسند و نه به فکر مردم هستند باز شده. یه روز قیمت گوشت و مرغ دو برابر میشه یه روز روغن خوراکی رو از بازار جمع میکنن یه روز داروهای حیاتی رو قاچاق میکنن و هیچکس هم زورش نمیرسه. خدا خودش عاقبتمون رو به خیر کنه و قدرتی بده که بتونیم از پس این مشکلات بربیایم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۹ ، ۱۰:۰۷
الهام پرتو

داشتم پست قبل رو میخوندم از نوشته های خودم گریه ام گرفت اونجا که نوشتم میترسم بابا رو الکی مرخص کرده باشن

فردای روزی که مرخص شد دوباره بردیم بیمارستان، بستری شد و با تست کرونای مثبت رفت بخش کرونایی ها معلوم نشد بعدش چرا بدتر شد و دو سه روز هم توی آی سی یو بود و عصر روز پنجم شهریور.........

چقدر که غریب بودی بابا، چقدر که مظلوم بودی، چقدر که خاکسپاری غم‌انگیزی داشتی بابا....

بابام انقدر مظلوم رفت که حتی وقت نکردیم درست و حسابی براش عزاداری کنیم، مامانم مریض شد هرچقدر میبردیمش دکتر بدتر میشد که بهتر نمیشد.

بالاخره خودم با نسخه یه دکتر بی ربط بردمش سیتی اسکن از ریه اش چون هیچ کدوم از اون دکترها براش سیتی اسکن ننوشتن. سیتی اسکن رو که دکتر دید تشخیص داد که هرچه زودتر باید بستری بشه چون ریه اش خیلی درگیر کرونا شده. وای که چقدر سخت بود و سخت گذشت اون لحظه که اینو شنیدم. تا اینکه مامان بهتر بشه مردیم و زنده شدیم. تازه داشتیم یه نفس راحت از بهبودی مامان و اینکه دیگه داره مرخص میشه میکشیدیم که پسر عموی سی ساله ام با حال بد بخش آی سی یو بستری شد و فرداش تمام کرد . خدایا چه روز و شب سختی بود، توی بیمارستان پیش مامان بودم، توی دلم عزاداری میکردم برای پسر عموم ولی باید ظاهرم رو شاد نگه میداشتم که مامانم چیزی متوجه نشه.

وای خدا از روز خاکسپاری. وای از حال و روز عروس عموم. چقدر که این دوتا عاشق هم بودن. چقدر که همیشه این دوتا در حال خندیدن بودن. نمیدونم غصه‌ی ناکامی خودش رو بخورم یا غصه ی بی پدر شدن پسرهای سه ساله و هشت ماهه اش رو.

گذشت اما بدترین تابستون عمرم بود امسال. غم فوت بابا. نگرانی برای مامان. دلتنگی برای بچه ام که یک ماه آواره ی خونه‌ی پسر عمه و عمه هاش شده بود و غصه ی فوت پسر عموم.

خدا را شکر میکنم که مامانم حالش بهتره. اما به خاطر شرایطی که داشتیم یه ترس لعنتی برای مامانم توی وجودم هست. خدایا مامانم رو به خودت میسپارم. خدایا سایه اش رو بالای سرمون حفظ کن.

خدایا بذار با خیال راحت بدون هیچ ترسی خاطرات بابام رو به یاد بیارم و براش اشک بریزم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۹ ، ۱۲:۴۰
الهام پرتو

دیروز بابا از بیمارستان زنگ زد که امروز مرخص میشم و دفترچه بیمه ام رو بیارین دکتر دارو بنویسه. من هم در کمال تعجب که مگه حالت خوب شده رفتم بیمارستان. به دکتری که داروها رو توی دفترچه نوشت گفتم مگه بدون سیتی متوجه میشن آمبولی جذب شده؟ گفت نه. گفتم پس روی چه حسابی مرخصش کردن؟بدون اینکه جواب درستی بگیرم اومدم توی محوطه. خلاصه دیدم تا پرونده بره حسابداری دو ساعت وقت هست. برای همین رفتم کلینیک تنفسی که دکتر برام تست کرونا بنویسه. تمام اون دو ساعت وقت رو توی صف گرفتن قبض و نوبت دکتر بودم. به دکتر گفتم من سوزش گلو و تنگی نفس دارم برام تست بنویس. گفت نمیخواد. گفتم کرونا دارم؟ گفت نه برو رعایت کن فقط و ماسک بزن. بعد برگشتم بیمارستان و رفتم برای تسویه حساب. فاکتورش حدود یک میلیون و صد شده بود . رفتم مددکاری که تخفیف بگیرم گفت خانم سه شب آی سیو بوده که هزینه آزادش میشه شبی یک میلیون و 4 شب هم ایزوله بوده. منم عصبانی شدم که اون اتاق توی اورژانس که پر از گند و کثافت بود رو میگی آی سی یو؟ یه اتاق سه تخته که هیچ شباهتی به اتاق آی سی یو نداشت. گفتم کدوم اتاق ایزوله؟ اونجا مثلا ایزوله بود که هرکی میومد هرکی میرفت؟ یعنی اگه گفته بودن نرخ خدمات عادی این شده انقدر اعصابم خرد نمیشد. تازه منت هم سرم بود که چون کرونا داشته (که اصلا معلوم نشد واقعا کرونا بوده یا نه) 180000 تخفیف میدیم وگرنه از صد هزار بیشتر تخفیف نداریم. منم گفتم اگه کرونا بوده و دکتر از روی سیتی اسکن این تشخیص رو داده، خیلی بیجا کردن که الکی سه شب به قول خودتون توی آی سی یو نگه داشتن که جواب تست های کرونا بیاد. گفتم تاوان به گدایی افتادن بیمارستان رو که ما نباید بدیم. خلاصه که کلی حرف زدم اما کو گوش شنوا و کو مسوولی که به این اعتراضات رسیدگی کنه. حالا تمام اون مسایل به درک من ترسم از این هست که بابا را الکی مرخص کرده باشن. چون صبح میگفت توی سینه ام خیلی درد داره و تیکه های خون میاد بالا.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۹ ، ۰۹:۴۱
الهام پرتو

مرداد ماه رو با استرس از بیماری ای که توی آزمایشات مامان نشون داده بود شروع کردیم. درگیر و دار آزمایشات و راضی کردن مامان برای انجام آزمایش مغز و استخوان بودیم که حال بابا بد شد. از درد زیر بغل سمت راستش شروع و شد و چندیدن روز توی خونه با حال بدش گذشت ولی راضی به این نمیشد که بره بیمارستان. تا اینکه بالاخره عصر سه شنبه با اصرار زیاد، پرویز و مامان بردنش بیمارستانهای مختلف و آخر هم ارجاعش دادن به بیمارستان پایه کرونا و تا نزدیک صبح کار بستریش طول کشید. روز چهارشنبه رو مرخصی گرفتم و رفتم بیمارستان. توی این چند روز بعد از کلی آزمایش و سیتی اسکن متوجه شدن که ریه آمبولی شدید کرده ولی با توجه به اینکه دو دفعه تست کرونا گرفتن و منفی بود باز هم فرستادنش بخش بیماران مشکوک به کرونا. دیروز که رفتم برای جابجایی خیلی ترسیدم. بابام بیچاره هم خیلی استرس و ترس داشت. میگفت من چیزیم نیست چرا منو آوردن اینجا که کرونا بگیرم؟ به دکتری که ارجاع داده بود اون بخش اعتراض کردم گفت از نظر من سیتی ریه اش خیلی مشکل داره و درگیره و من جواب تست رو قبول ندارم. گفتم آخه دوبار تست گرفتین یعنی هر دو دفعه کاذب بوده؟ اون لحظه واقعا نمیدونستم چیکار کنم. از یه طرف ترس از اینکه نکنه با رفتن توی اون بخش دستی دستی باعث بشیم دچار کرونا بشه از طرف دیگه وجود آمبولی که دکتر گفته خدا نکرده خطر مرگ داره براش. دیگه بالاجبار راضی شدم ببرنش توی بخش. از دیروز حالت چشم های پر از ترس و استیصال بابام توی اون لحظه جلو چشممه.از اونجایی که دیگه موندن پیش بابا و مراقبت ازش واقعا جایز نبود و خودش گفت اینجا نمون اومدم خونه و شب در حد 10 دقیقه بهش سرزدم. ولی از صبح دلشوره ی عجیبی دارم. فکرهای جوراجور به ذهنم میرسه. اینکه نکنه بابا واقعا کرونا داشته و اگه اینطور باشه مامان درگیر نشده باشه. یا اینکه نکنه کرونا نیست و با این کار باعث بشن دچار بشه و با این وضعیت ریه چی پیش میاد اون‌وقت؟ خودم هم که توی گلوم دچار سوزش شده با اینکه تا حد ممکن رعایت میکنم ولی نگرانم نکنه دچار بشم؟ اون وقت با وجود آریان چه اتفاقی میوفته؟

خدایا خودت یه گوشه نظری بکن که تمام این بحران‌ها به خوبی طی بشه. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۰۸
الهام پرتو

خدایا نمیدونم چی بگم ولی تو خودت از دلم خبر داری میدونی الان که دارم به پهنای صورتم اشک میریزم ازت چی میخوام. خدایا اصلا لازم به گفتن من نیست چون خودت میدونی ما چقدر به مامان وابسته ایم، میدونی اگه مامان نباشه ما هیچیم هیچ. خدایا التماست میکنم خدایا خواهش میکنم حالا حالاها سایه مامانمون رو روی سرمون حفظ کن. خدایا ما رو با بیماری مامانم امتحان نکن. خدایا من کم میارم. خدایا خدایا خدایا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۹ ، ۱۰:۵۶
الهام پرتو

قضیه از پاییز پارسال شروع شد. مامانم سرما خورده بود و دکتر براش آزمایش cbc نوشته بود و جواب آزمایش تعداد گلوبول سفید رو کمی بالا نشون میداد. گفتن ممکنه از اثرات سرماخوردگی باشه و چند ماه بعد دوباره آزمایش تکرار شد و دوباره همون وضعیت .شروع کرونا بود و خیلی نمیشد توی مراکز پزشکی رفت و آمد کرد برای همین آزمایش بعدی رو حدود یک ماه پیش انجام داد و پزشک مربوطه مامان رو به متخصص خون ارجاع داد. مامانم خودش تنها رفته بود پیش دکتر و ایشون هم گفته بود غدد لنفاوی درگیر میشن و باید آزمایش های تکمیلی رو انجام بدین. جواب یکی از آزمایش ها ترس انداخته به جونمون. حالا منتظریم جواب آزمایش بعدی بیاد.وای که چه روزهای بدی رو داریم سپری میکنیم. فکرش هم بدنم رو به لرزه میندازه. دقیقه ای نیست که بهش فکر نکنم و نگم خدایا خودت بهمون رحم کن. ای خدا خودت بیشتر به حال این روزهای ما آگاهی. لطفت رو ازمون دریغ نکن. یا ارحم الراحمین

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۹ ، ۱۲:۰۱
الهام پرتو

این روزها شدیدا مصداق این ضرب المثل شدم. میرم روی وزنه و میبینم عدد وزنم رو به افزایشه اما هیچ حرکت مثبتی انجام نمیدم. یه جورایی انگار اراده ام رو از دست دادم. البته دلیلش رو میدونم، چون حوصله طی کردن یه دوره‌ی حتی یک ماهه رو هم ندارم که تهش مثلا 1 کیلو وزن کم کنم. توقع دارم به همین سرعت که چاق شدم به همین سرعت هم لاغر بشم. قبلا با خودم میگفتم وقتی تونستم از وزن 78 بعد از زایمان به 64 کیلو برسم، رسیدن به وزن 58 که کاری نداره اما وقتی میبینم بیش از یکساله کمترین وزنم 60.5 بوده انگار از خودم نا امید شدم. اصلا دچار یه جور خودزنی شدم که الان با وزن 63.5 به جای اینکه کمتر بخورم بیشتر گرسنه ام میشه و همش در حال خوردنم. به سلامتی با همین فرمون جلو برم خیلی طول نمیکشه که برم بالای 70 کیلو. نتیجه‌ متعاقبا اعلام میشه. D:

چند روز پیش به خواهرشوهرم که ساکن اصفهانه پیام دادم که حالا که قصد دارید بیاین خونه عروستون (میخواستیم براش کادو ببریم که لباس عزای باباش رو دربیاره) خونه ما هم بیاین. بعد از تعارفات معمول قرار شد یکشنبه شب به همراه خانواده پسرش و اون یکیی خواهرشوهرم مهمون ما باشند. برای همین یکشنبه رو مرخصی گرفتم و از صبح هم آریان رو فرستادم خونه مامانم و از خود صبح که مشغول نظافت و بقیه کارها شدم تا آخر شب که مهمونها رفتن زمین ننشستم. پذیرایی هم شامل آب طالبی و بستنی برای بدو ورود و شام هم خورشت بامیه، ته چین مرغ و چیکن استراگانوف و بعد از شام هم چای و کیک تولدی که ارغوان برای بهناز(عروسشون) به مناسبت تولدش خریده بود و میوه. خلاصه که مهمونی خوبی شد. کاش زودتر یه درمانی برای کرونای لعنتی پیدا میشد که دور هم جمع شدن ها بدون استرس و عذاب وجدان و با خیال راحت برگزار میشد. 

خب دوباره دلم داره ضعف میره ، برم ببینم توی یخچال شرکت چیزی برای خوردن پیدامیشه D:

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۹ ، ۱۰:۰۷
الهام پرتو

دیروز صبح به اتفاق خاله ها و دایی هام رفتیم گردش بهارانه. از اون گردش های کوه و صحرایی که امسال با توجه به شیوع کرونا و مناسب نبودن آب و هوا خیلی دیرتر از هر سال رفتیم. همه جا سبز و قشنگ بود اما نه به تازگی و طراوت همیشگیش. اون محلی که قرار گذاشته بودیم بریم رو سالهای قبل هم رفته بودیم. دفعه اول که رفتیم کنار رودخونه درخت بود و جای باصفایی برای نشستن. پارسال که رفتیم خیلی از درخت ها رو بریده بودن و یکی دوتا درخت مونده بود که زیر یکی از درخت ها نشستیم. امسال که رفتیم هرچی درخت بود بریده بودن و به ناچار رفتیم توی دامنه کوه زیر برق افتاب نشستیم. منظره قشنگ بود صدای شرشر آب دلپذیر بود اما افتاب یه مقدار اذیت کننده بود.وقتی رسیدیم خونه با تن و بدن خسته و کوفته خوابیدیم و صبح با بدن خسته تر و سردرد از خواب بیدار شدیم. ولی اشکال نداره خستگیش فوقش یکی دو روز طول بکشه اما خاطرات با هم بودنمون همیشگی و موندگاره.

پی نوشت: دیروز آریان توی اون زمین نامسطح و سنگی فقط راه رفت و کنار آب و گاها توی آب بازی کرد. بچه ام انقدر ذوق طبیعت رو داشت که وقت خوابش با اینکه چشماش از خواب کوچیک شده بود ولی مقاومت کرد و نخوابید. و همینکه نشست توی ماشین بیهوش شد. شب توی خواب سرفه میکرد، امیدوارم سرما نخورده باشه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۹:۵۴
الهام پرتو

چندین سال بود که حال و هوای دم عید دیگه حال و هوای قدیم ها نبود. بوی خوش عید و بهار مثل عیدهای سال‌های بچه‌گی به مشام نمیرسید. البته که بهارها با هم چندان فرقی ندارن و وضعیت زندگی آدم هست که به فصل ها و روزها بوی خاصی میبخشه. اما امسال انگار یه تلنگر شده برایمان که از هر چیزی که وجود داره و هر موقعیتی که هست استفاده‌ی کامل ببریم. به شخصه چندین بار با خودم تکرار کردم که ای کاش وضعیت مثل سال‌های قبل بود اما این بحران جدی که برای بغل کردن بچه ی دو ساله مون ترس به جونمون انداخته و هرچی میخوایم از خودمون دورش کنیم بیشتر بهمون میچسبه رو نبود. امیدوارم سال جدید با خوبی و سلامتی شروع بشه و با خوبی و سلامتی هم به پایان برسه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۸ ، ۱۳:۰۶
الهام پرتو

خب دیماه نود و هشت هم با همه‌ی اتفاقاتی که برای ایران داشت به پایان رسید. واقعا وقتی بهش فکر میکنم اعصابم برای همه‌ی اون اتفاقات بهم میریزه. بین همه‌ی این اتفاقات هیچی بدتر و ناراحت کننده تر از علت سقوط هواپیمای اوکراینی نبود. خدایا خودت عاقبت مون رو ختم به خیر کن. خدایا خودت بهمن ماه و ماه ها و سالهای خوبی برامون بساز.

هجدهم این ماه تولد دو سالگی آریانه ولی برعکس تولد یک سالگیش که از یک ماه قبلش دنبال ایده بودم برای تزیین و حتی دسر و پذیرایی، امسال به این فکر میکنم که اصلا جشن بگیریم یا نه. آخه نگین توی همون تاریخ باید بره شمال و حتما که برای دفعه اول پرویز هم باهاش میره . ماشین رو گذاشتیم برای فروش برای همین احتمالا با اتوبوس بروند. خلاصه اینکه فعلا برنامه درستی ندارم تا ببینم چی پیش میاد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۸ ، ۱۰:۰۳
الهام پرتو